تقدیم به همسرم
من دلم می خواهد با طلوع خورشید
جای هر قطره شبنم روی هر گلبرگی
بنویسم ای دوست دوستت می دارم
توچنان خوب عزیزی وچنان من به تو عادت کردم
که دلم می خواهد همه عمر به این نکته بیندیشم و بس
که تو زیبا گل این باغچه، محبوب منی
همدم خوب منی

تقدیم به همسرم
من دلم می خواهد با طلوع خورشید
جای هر قطره شبنم روی هر گلبرگی
بنویسم ای دوست دوستت می دارم
توچنان خوب عزیزی وچنان من به تو عادت کردم
که دلم می خواهد همه عمر به این نکته بیندیشم و بس
که تو زیبا گل این باغچه، محبوب منی
همدم خوب منی

همه عمر از این می ترسم
نکند کودک نوزاد دلم هوس کوی محبت بکند
و سراسیمه به دنبال تو در کوچه عشق
دربدر گردد و عادت بکند
و تو حتی یک بار برویش پنجره ای وا نکنی
و رها گردانی طفل گمگشته احساسم را
من از این می ترسم
چندی است پرواز
خواب هایم را آشفته است …
گیرم قفسی ساختید ، با فکر پرواز در ذهن پرستو چه میکنید ...

سبلان دیار پدری


روده قسمتی از اوستا
ای اهورامزدا،
آنگاه تو را پاک شناختم که،
اندیشهی نیک بر من فراز آمد
و مرا آموخت که،
بهترین راه بالندگی مینویی،
اندیشیدن در آرامش است،
و راهیر هرگز نباید در پی خشنودی دُروندان
باشد،
زیرا آنان
پیوسته با راستان راه دشمنی میپویند.
43/16
ای اهورا،
پس زرتشت
برای خویشتن پاکترین اندیشهها را
بر میگزیند.
باشد که
در پرتو راستی،
زندگی مادی ما نیرو گیرد،
پارسایی و توانایی مینویی
زندگی ما را تابان گرداند،
و اندیشهی نیک
کارهای ما را به پاداش نیکو برساند.

زندگی چشمه آبیست و ما رهگذریم
بنشین بر لب آب عطش تشنگیت را بنشان
و صفایی بده سیمایت را و اگر فرصت بود
کفشها رو بکن و آب بزن پایت را
بجز این چیزی نیست
زندگی آیینه ای شفاف است
تو اگر زشت اگر زیبایی تو اگر شاد و یا غمگینی
هر چه هستی تو در آیینه همان می بینی
شادی ات را در یاب چون گل عشق بتاب
تا در آیینه هستی گل هستی باشی

نامه
آنچنان منتظرم آنچنان منتظر نامه ای از سوی توام
و چنان منتظر قاصدی از سوی توام
که اگر نامه رسان گرگ بیابان باشد دشمن جان باشد قدمش می بوسم
تاکه دلباخته بره شود بهترین عاشق این دره شود
و اگر در نامه ننویسی چیزی
همه احساس تورا در همان صفحه بی حرف و کلام
مو به مو خواهم خواند به رهت خواهم ماند نامه ات خواهم خواند
بهر من نامه بده بهر من نامه بده
من همه را دوست میدارم

شعر از مهدي سهيلي
دخترم با تو سخن مي گويم
زندگي درنگهم گلزاريست
و تو با قامت چون نيلوفر،شاخه ي پر گل اين گلزاري
من به چشمان تو يک خرمن گل مي بينم
گل عفت ، گل صدرنگ اميد
گل فرداي بزرگ
گل فرداي سپيد
چشم تو اينه ي روشن فرداي من است
گل چو پژمرده شود جاي ندارد در باغ
کس نگيرد زگل مرده سراغ
دخترم با تو سخن مي گويم
ديده بگشاي و در انديشه گل چينان باش
همه گل چين گل امروزند
همه هستي سوزند
کس به فرداي گل باغ نمي انديشد
انکه گرد همه گل ها به هوس مي چرخد
بلبل عاشق نيست
بلکه گلچين سيه کرداريست
که سراسيمه دود در پي گل هاي لطيف
تا يکي لحظه به چنگ ارد و ريزد بر خا ک
دست او دشمن باغ است و نگاهش ناپاک
تو گل شاداي
به ره باد مرو
غافل از باد مشو
اي گل صد پر من
همه گوهر شکنند
ديو کي ارزش گوهر داند
دخترم گوهر من ، گوهرم دختر من
تو که تک گوهر دنياي مني
دل به لبخند حرامي مسپار دزد را دوست مخوان
چشم اميد به ابليس مدار
اي گوهر تابنده بي مانند
خويش را خار مبين
اري اي دخترکم
اي سراپا الماس از حرامي بهراس
قيمت خود مشکن
قدر خود را بشناس
قدر خود را بشناس
در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته در انزوا می خورد
و میتراشد.
اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين
دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند
و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان
سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند -زیرا بشر
هنوز چاره و دوائی برايش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط
شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس
که تاثیر این گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد
میافزاید.
بوف کور--صادق هدایت
مجموعه داستانهای صادق هدابت
عروسک پشت پرده : اینجا کلیک کنید
تقدیم به همسرم
می شود حول یک نقطه ثابت چرخید
شکل یک دایره را رسم نمـود
ذهن هر پرگاری وسعت دایره را خواهد ساخت
من که با تکیه به چشمان تو پــــــــر میگیرم
انعکاس پر و بال نفسم تا ابدیت پیداست
آه !! ای مرکز عشق ..........
من به چشمان پـــــر از جاذبه ات محتاجم
بر سر سنگ مزارم بنويس:زير اين سنگ جواني خفته است با هزاران اي کاش و دو چندان افسوس که به هر لحظه عمرش گفته است .بنويس:اين جوان در اثر ضربه کاري از رفيقي مرده است ....نه بنويس:اين جوان در عطش ديدن ياري مرده است.جلوي روز وفاتم بنويس:روز قربان شدن عاطفه در چشم نگار روز پژمردن گل فصل بهار روز اعدام جنون بر سر دار روز خوشبختي يار
به عاشقان بگوييد خود ساخته شوند نه خود باخته و عاشق کمال معشوق شوند نه جمالش که جمال به مويي بند است و کمال به خداوند
دنیا چقدر کوچیکه
مرز دیروز و امروز
قد یه مو باریکه

نظرتونو در رابطه با این عکس بنویسید
روزگاريست گل سرخ صميميت را از دل باغچه برداشته اند علف هرزه در آن كاشته اند